بررسی بررسی فیلم

غول بزرگ مهربان | نقد و بررسی فیلم The BFG

نوشته شده توسط تیم تحریریه

ساختن چنین فیلمی اصلا از اسپیلبرگ بعید نیست. او یک کودک درون دارد که بر خلاف وجه جدی اش که در «فهرست شیندلر» و «نجات سرباز رایان» دیدیم، بسیار بازیگوش و سرزنده است.

خلاصه داستان :

سوفی، دختری یتیم که در یکی از یتیم خانه های لندن زندگی می کند، از بی خوابی رنج می برد و نیمه شب ها، طولانی مدت بیدار است. سوفی ساعت سه ی نیمه شب، غولی را در کوچه می بینید؛ غولی عظیم الجثه که او را با خود به سرزمین غول ها برده و خود را «غول بزرگ مهربان» معرفی می کند. او به سوفی می گوید که به دلیل این که سوفی وی را دیده، او باید تا ابد در سرزمین غول ها بماند، چون اگر برود، همه را از وجود این سرزمین خبردار می کند.

«غول بزرگ مهربان» اقتباسی شدیدا وفادارانه از کتاب کودکانه ی روآلد دال، به همین نام است که در سال ۱۹۸۲ چاپ شد و تا به حال یک انیمیشن بر اساس آن ساخته شده. وقایعی که در فیلم اتفاق می افتند، دقیقا همان وقایع کتاب است و همه بی هیچ کم و اضافه ای به تصویر کشیده شده. فیلم در تاریخ یک جولای ۲۰۱۶، همزمان با سالگرد نویسنده، دال، در سینماهای امریکا اکران شد.

درباره ی کارگردان :

استیون اسپلیبرگ ۶۹ ساله را دیگر همه می شناسند. او یکی از محبوب ترین کارگردانان تاریخ فیلم سازی است. اسپلیبرگ در دوران تقریباً چهار دهه ایِ فیلم سازی اش اکثر ژانرهای سینمایی را امتحان کرده. دوران اوایل فیلم های علمی-تخیلی و ماجرایی او که با فیلم هایی چون «آرواره ها»، «برخورد نزدیک از نوع سوم»، «مهاجمان مقبره ی گمشده» و «ایی.تی» شناخته می شود. این فیلم ها، کهن الگوهای اصلی این کارگردان امریکایی محسوب می شود. وی در فیلم های دوران متاخرش به طرح مسائل انسانی پرداخت و به مسائلی چون هولوکاست، تجارت برده، حقوق شهروندی، جنگ و تروریسم پرداخت. از فیلم های این دوره می توان به «فهرست شیندلر»، «آمیستاد»، «نجات سرباز رایان»، «مونیخ»، «لینکلن» و «پل جاسوسان» اشاره کرد. تاثیری که اسپلیبرگ بر سینمای امریکا گذاشته غیرقابل انکار است. می توان او را خودِ هالیوود دانست. کسی که موج هالیوود نو را هدایت کرد و کک بلاک باستر سازی را به جان هالیوود انداخت. شخصی ترین فیلم او را می توان «فهرست شیندلر» دانست. این روایت هولناک از زندگی اسکار شیندلر، تاجر آلمانی ای که در هولوکاست جان ۱۱۰۰ یهودی را نجات داد، فیلمی بود که اسپیلبرگ برای ساخت آن هیچ سودی از طرف کمپانی دریافت نکرد. او در مصاحبه ای گفته بود که اگر این پول را دریافت می کرد، «خون بها» محسوب می شد.

این کارگردان امریکایی همچنین دستی در دنیای ویدئوگیم دارد و در واقع او را می توان بنیان گذار سریِ از دست رفته ی «مدال افتخار» دانست. در واقع این اسپیلبرگ بود که ایده ی اصلی یک بازی تیراندازی در جنگ جهانی دوم را داد. این ایده قبل از ساخت نجات سرباز رایان به ذهن وی رسیده بود. آرزوی او این بود که یک بازی در مورد دو برادری که یک نبرد مجازی اما دقیق تاریخی در کنار هم می جنگند بسازد.

«غول بزرگ مهربان»

ساختن چنین فیلمی اصلا از اسپیلبرگ بعید نیست. او یک کودک درون دارد که بر خلاف وجه جدی اش که در «فهرست شیندلر» و «نجات سرباز رایان» دیدیم، بسیار بازیگوش و سرزنده است. همان کودکی که باعث ساخت «ای.تی» شد. اما چرا این قدر ساده؟ در واقع اسپیلبرگ سعی کرده یک فیلم ساده ی خانوادگی بسازد. قطعا او کسی نیست که نداند چگونه می توان حتی به یک داستان کودکانه هم پیچ های رعب آور و شوکه کننده داد. حتما می داند، اما این بار سعی داشته دقیقا چنین فیلمی بسازد. یک فیلم ساده، صمیمی، به معنای واقعی کلمه کودکانه. فیلمی که در آن غول ها، حتی اگر بدجنس باشند، باز هم کودکانگی را در خود دارند، فیلمی که در آن ملکه ی انگلستان با حرف های یک بچه حاضر به راه انداختن یک ارتش است. یک خط داستانی بسیار سر راست وجود دارد که حتی می توان سر کلاس های فیلمنامه نویسی به عنوان یک کهن الگو درسش داد. چند شخصیتِ کاملاً به جا وجود دارند که نقششان را به خوبی و به موقع بازی می کنند. ویلینِ قصه به اندازه ی کافی شرور هست و به همان همان اندازه هم در انتها تنبیه می شود. این تمام فیلمنامه ی «غول بزرگ مهربان» است؛ نه کمتر و نه بیشتر.

از طرفی دیگر، فیلم جذابیت بصری بسیار بالایی دارد. یعنی اگر از فرط سادگی داستان، خوابتان ببرد، قطعاً از زیبایی محیط ها و تکنولوژی موشن کپچر فیلم نمی توانید غافل شوید. خلق فضاهایی گسترده و غریب – اما باز هم با تکیه بر کودکانگی – بخصوص در سکانس های سرزمین رویایی کاری پر زحمت برای تیم جلوه های ویژه ی فیلم بوده است. جزییات رفتاری خودِ غول، آنقدر خوب و طبیعی کار شده است که بازیگر این نقش، مارک رایلنس، به خوبی می تواند قدرت بازیگری اش را به رخ بکشاند. او همان بازیگر فوق العاده ای است که در فیلم «پل جاسوسان» هنرنمایی اش را دیدیم و اینجا او سعی می کند به چنین نقش فانتزی ای رنگی از جزییات بسیار خوبی که کار خود اوست وارد کند تا فیلم را به سطحی جدیدتر برساند. رابی بارنهیل در نقش سوفی، انگار شخصیت اصلی یک انیمیشن باشد. به درستی انتخاب شده و به خوبی کار خود را انجام می دهد. همه چیز به اندازه است و نمی خواهد هم بیشتر از این باشد.

«غول بزرگ مهربان» از یک طرف می تواند بزرگسالان و حتی کودکانی که به زرق و برق ها و داستان های بسیار پیچیده ی شبه کودکانه عادت کرده اند را خسته کند و حوصله شان را سر ببرد. از طرف دیگر می تواند در نقش یک یادآور نوستالژی های گذشته ظاهر شود. روایتی از روزگارانی که داستان ها اندکی ساده تر بود و آدم های خوب و بدش از هم جدا بود. آن داستان های ساده، کودکانگی ای داشتند که دیگر برای زمانه ی ما نیست. در زمانه ای که خشونت در بند بند زندگی هایمان نفوذ کرده، دیگر نمی توانیم ببینیم که یک داستان می تواند ساده باشد. این سادگی برای این دوره، احمقانه جلوه می کند. شاید این همان نکته ای است که کارگردان محبوب به آن توجه نکرده. او فیلمی ساده می خواسته، اما فیلمش از فرط سادگی به ورطه ی احمقانه بودن می افتد. لذت آن بسیار کمتر است و دیدن و ندیدنش برای مخاطب فرقی ندارد.

 

درباره نویسنده

تیم تحریریه

دیدگاهتان را بنویسید