بررسی بررسی فیلم

و اینک… زوال قهرمانان | نقد و بررسی فیلم Logan

نوشته شده توسط تیم تحریریه

«لوگان» فیلم متفاوتی است. متفاوت در مقایسه با فیلم‌های ابرقهرمانی معمول. تفاوت در لوگان، مثل تفاوتِ شوالیه ی تاریکی با مثلاً «نگهبانان کهکشان» نیست. این فیلم شبیه هیچکدام از این مثال‌ها نیست و برگ برنده ی آن هم در همین است. لوگان تلاش می‌کند از فیلم‌های ابرقهرمانی معمول فاصله بگیرد و این به معنای نزدیک شدن به فضاهای نولانی نیست و این امر برای فیلم تشخص می‌آفریند و آن را دیدنی می‌کند.

تفاوت را می‌شود از اولین سکانس‌های فیلم دریافت. ما دیگر با آن ولورینِ فیلم‌های قبلی روبرو نیستیم که فقط آدم‌های بد قصه را از هم می‌درید. او دارد کتک می‌خورد و در ضعیف‌ترین حالت خود به سر می‌برد. این همه درماندگی در کاراکتری که خشونت یکی از جنبه‌های اصلی شخصیتش بود در لحظه‌های آغازین بسیار چشم‌گیر است. اینجاست که متوجه می‌شویم نباید انتظار یک فیلم معمولی «ایکس من» را از جدیدترین ساخته‌ی «جیمز منگولد» داشت. تجربه­‌ی «لوگان» تجربه‌ی خون‌بار و خشونت‌آمیزی است. البته این مسئله یک جورهایی هم عجیب است، چرا که این فرنچایز در شرف هفده ساله شدن است و در میان بلاک‌باسترهای اکشنی که از کمیک بوک اقتباس شده‌اند مقدم‌ترین است. عموما وقتی می‌خواهید فیلمی از «ایکس من» را ببینید می‌دانید که با چه چیزهایی طرف خواهید بود: دوز بالایی از اکشن و مسائل علمی-تخیلی‌ای که از اکثرش نمی‌توانید سر در بیاورید! با چنین شرایطی، لوگان به یک باره ما را شگفت‌زده می‌کند، چرا که اهداف دیگری را برای خودش برگزیده است. این فیلم با مفهوم درد پر شده است. حالا دیگر به جایی رسیده‌ایم که هم از دنیای قهرمانان دور شده‌ایم و هم از اعمال قهرمانانه‌شان. ابرقهرمان‌های بزن بهادر ما، رو به زوال رفته‌اند و امید برای آینده‌شان به حداقل رسیده است. به همین ترتیب در ساختار اکشن فیلم هم می‌بینیم که خشونت جلوه‌ی بیشتری دارد. پر از خون و کشتار و خشونت است و فیلم هم درجه‌بندی R می گیرد. موجی از مفاهیم مختلف، به خصوص در مورد ترس جامعه از انسان‌هایی از ریشه‌ها و نژادهای مختلف و عبور غیرقانونی از مرز و مسئله‌ی مهاجران هم به فیلم تزریق شده تا آن را برای بزرگ‌سالان آماده کند.

لوگان در سال ۲۰۲۹ اتفاق می‌افتد و بیست و پنج سال است که هیچ جهش‌یافته‌ی تازه‌ای متولد نشده است. فیلم با نماهایی از آدم‌های بدبخت و بیچاره و ارجاعاتی به سینمای کلاسیک وسترن پر شده است و تنها نشانه‌ها از آینده، ماشین خودکاری هستند که کارهای سخت را انجام می‌دهند: مثل همان کامیون‌های بدون راننده‌ای که یک دفعه باهاشان برخورد می‌کنیم. «جیمز هولت» (لوگان/ ولورین) با بازی «هیو جکمن»، راننده‌ی یک لیموزین شده و به سختی روزگار می‌گذراند تا «چارلز اگزاویر» (با بازی سر پاتریک استوارت) را تحت پوشش خودش داشته باشد و پولی هم پس‌انداز کند تا در آینده قایقی کوچک بخرند؛ قایقی که نشانه‌ای از کوچک‌ترین روزنه‌ی امید به آینده است و برای این قرار است خریداری شود تا چارلز را به جایی ببرد که بتواند بدون این که کسی را به دردسر بیندازد، به گذران زندگی بپردازد. از طرف دیگر پولِ لوگان هم برای خریداری داروهای غیرقانونی‌ای هدر می‌رود که چارلز را از حمله‌ای که باعث می‌شود همه‌ی موجودات زنده اطرافش فلج شوند بر حذر دارد. لوگان هم البته وضع جسمانی خوبی ندارد ( حالا بگذریم از حالات روحی افتضاحش). او مدام خون سرفه می‌کند، خون‌ریزی دارد و جراحات سنگینی بر می‌دارد؛ در چنین شرایطی است که آن جهش‌یافته‌ای که با هر ضربه، سریعا بهبود پیدا می‌کرد غرق خون و زخم و عرق می‌شود. حالا اگر به نقطه‌ی شروع داستان نگاه کنید، دقیقا متوجه می شوید که چرا لوگان فیلمی بسیار متفاوت است. بسیار متفاوت نسبت به «ریشه‌های ایکس من: ولورین».

این وضعیتِ بد جایی بدتر می‌شود که پرستاری مکزیکی لوگان را پیدا می‌کند و متوجه می‌شود (معلوم نیست از کجا) که او همان ولورین جهش‌یافته است. پرستار التماس می‌کند که لوگان در ازای مبلغ زیادی، او و دخترش «لارا» را به کانادا ببرد. اما جای غافل‌گیری ندارد که مردان شرور دولت سر و کله‌شان پیدا و لوگان مجبور می‌شود دل به جاده زده، چارلز و دخترک را سوار ماشین کند و به سمت کانادا برود. دختری که بعدا متوجه می‌شویم به طرق عجیب و غریبی دختر لوگان است که در آزمایشگاهی سری بزرگ شده است.

چرا بیست و پنج سال است که هیچ جهش‌یافته‌ی تازه‌ای متولد نشده؟ چرا ولورین همیشه‌ی خدا بیمار است؟ چرا او پروفسور ایکس را در یک مخزن آب نگهداری می‌کند؟ «لوگان» به همه‌ی این سوالات پاسخ می دهد، اما به وقتش. تمرکز فیلم اصلا روی پاسخ دادن به همه‌ی سوالات نیست. در عوض تمرکز فیلم بر چیز دیگری است… این را می‌توان از نام همین فیلم هم حدس زد و شاید بهترین جواب برای آن وقتی باشد که لوگان سکه‌ای در دستگاه اسباب‌بازی اسب‌سواری می‌اندازد و به لارا می‌گوید: «این آخرین دفعه است.»

و جواب دقیقاً همین است. مشخص است که داریم به پایانِ لوگان نزدیک می‌شویم و همه‌ی تمرکز فیلم هم روی اوست. آن قدر که دیگر حواس فیلم از لارایی که باید بسیار بیشتر از این‌ها می‌شناختیمش هم پرت می‌شود. هیو جکمن در نقش اصلی، با آخرین توانش ولورین را بازی می‌کند و پس از پایان فیلم هر چه را بتوانید فراموش کنید، صورت عصبانی او که با انتهای خشم فریاد می‌زند را نمی توانید… تقابل او با پاتریک استوارت در این فیلم، از بهترین لحظات لوگان هستند. لحظاتی که در حین این که شخصیت‌های آن‌ها را برای ما عمیق‌تر می‌کنند، نشانی از یک تلخی بی‌نهایت دارند و این فیلم ابرقهرمانی آن قدر محکم گلوی ما را می‌چسبد که می‌توانیم در آخر راضی شویم که «یک پایان تلخ، بهتر از تلخی بی‌پایان است».

«لوگان» یک فیلم هالیوودی با بودجه‌ی بسیار بالاست که در آن می‌توان تاثیر سینمای مستقل را هم مشاهده کرد. تا چند سال پیش، فیلم‌های ابرقهرمانی چنین جزئیات فراوانی نداشتند. ما هیچ ابرقهرمانی را ندیدیم که پشت فرمان ماشین خوابش ببرد. هیچ وقت ندیدیم که یکی از آن آدم‌ها، در حالی که دخترش دارد تماشایش می‌کند، تمام خشم خودش را روی ماشینِ خرابش خالی کند. ما عادت نداریم به دیدن زوال قهرمانان محبوب خودمان. اما چه اقتضای بازار باشد و چه جبر زمانه، حالا باید گذاشتن سنگی بر گور ولورین را هم تماشا کنیم.

«لوگان» از این منظر فیلم بسیار تلخ و تاریکی است. اما تماما تاریک نیست. ما اگر نابودی ولورین را مشاهده می‌کنیم، در کنارش نسل جوانی را می‌بینیم که پتانسیل‌های فراوانی دارند. آن‌هایی که شاید از لحاظ جثه کوچک به نظر برسند اما وقتی به گروه تبدیل می‌شوند می‌توانند جلوی هرکس که نمی‌تواند تفاوت آن‌ها را با انسان‌های عادی بپذیرد می‌ایستند. این که «لوگان» روزنه‌ی امید را باز می‌گذارد و به ورطه‌ی سیاه نشان دادن دنیا تا منتها الیه‌اش نمی‌رود، از آن فیلمی می‌سازد که می‌توانیم ارزشمندش بدانیم.

 

درباره نویسنده

تیم تحریریه

۱ دیدگاه

دیدگاهتان را بنویسید