بررسی بررسی بازی

هیچ‌کس یک‌نفر نیست… | نقد و بررسی بازی Everything

نوشته شده توسط تیم تحریریه

«همه‌چیز» شاید خاص‌ترین تجربه‌ی تعاملی گیمر‌های علاقه‌مند به فلسفه باشد.

چیزی که همه باید بدانند آن‌ است که در جهان، هر موجودی که در هر سطحی از امکان، حساس و به هر منظوری هوشیار است، خود را به گونه‌ای «انسان» می‌داند. او از سلسله مراتب موجودات بزرگ‌تر از خود و موجودات کوچک‌تر از خود کاملا آگاه و به آن واقف است. با توجه به این موضوع شما هر چیزی یا هر کسی که باشید، در وسط همه‌چیز قرار دارید. بازی همین است؛ احساسات شما در جهات مختلف گسترش پیدا می‌کنند؛ در همه‌ی جهات و به همین سبب به شما این برداشت را تحمیل می‌کنند که شما در مرکزیت قرار دارید. چون معنای شخص بودن همین است که از کجا به چیزها نگاه می‌کنید. هر چیزی در این دنیا وجود دارد، چنین حسی دارد و دارای گونه‌ی خودش است؛ شما عنکبوت‌ها، هیدراها و اسب‌های آبی را می‌بینید که به چشم ما طبیعی نیستند. ما با خود می‌گوییم: «قطعا نمی‌خواهم آن شکلی باشم!» اما آن‌ها وقتی ما را می‌بینند با خود می‌گویند: «آن دیگر چه چیز ناخوشایندی است!» و «چه حرکات و رفتارهای بی‌معنایی دارد.»

تجربه‌ی Everything مثل شرکت در کلاس فلسفه‌ای است که استادش یک فرد سخنور، خلاق و درگیرکننده است. تصور کنید این استاد قصد دارد تمام وقتش را صرف دستیابی به این مهم کند که شاگردانش را از جایگاه‌شان در این جهان هستی باخبر کند. این بهترین توصیف برای تجربه‌یEverything  است؛ بازی‌ای که زیبایی‌های عمیق دنیای‌مان را با ایجاد حس نیاز مبرم به تغییر و تصادفی بودن انتزاعی با مخاطب خود به اشتراک می‌گذارد، اما نمی‌توان با قطعیت گفت که چقدر باید آن را جدی گرفت.

 

غصه نخور … برمیگرده

Everything را می‌توان یک پروژه هنری تعاملی قلمداد کرد که به شما اجازه‌ی تغییر شکل به تقریبا تمامی موجوداتی که در جهانش پیدا می‌کنید را می‌دهد. از سیارات تا میکروب‌ها، تمامی موجودات قابل «تجربه کردن» هستند. در این بازی هدفی به‌ شیوه‌های سنتی بازی‌های رایانه‌ای و به جز یک بخش خاص، هیچ حد و مرزی در آن وجود ندارد. در این بازی تنها شما هستید و جهان هستی‌ای که هیچ چیز میان‌تان قرار ندارد. ناهنجاری‌های Everything نسبت به معمول بازی‌های رایانه‌ای از همان ابتدا قابل مشاهده است؛ شما بازی را در نقش حیوانی تصادفی در طبیعتی بکر آغاز می‌کنید که همه‌ی حیوانات در آن زندگی خود را می‌کنند و سرشان به کار خودشان گرم است. آنها مثل بلوک‌های تتریس انتها به انتها می‌چرخند و این چرخش انیمیشن حرکت کردن آن‌هاست. بعد از یادگیری کنترل اولیه‌ی بازی مخاطب می‌تواند آزادانه به اطراف بگردد، برای دیگر موجودات آواز بخواند، یاد بگیرد چگونه به تفکرات آن‌ها گوش دهد و بفهمد چگونه با آن‌ها صحبت کند تا اعتمادشان را به دست آورد و در گروهی جمعشان کند. این بازیگوشانه‌ترین قسمت بازی‌ست؛ سنگ‌ها، حیوانات و خانه‌ها پشت سر دوستشان که اخیرا عوضی شده یا این که چه روز خوبی است صحبت می‌کنند و همه‌چیز معمولی جلوه می‌کند. یک‌باره یکی از گیاهان، حیوانات یا اشیای اطراف‌تان که بهشان برخورد می‌کنید به شما می‌گوید که می‌توانید در مقیاس کوچک‌تری به اکتشاف جهان ادامه دهید و بدین ترتیب قابلیت «نزول کردن» را یاد می‌گیرید که به‌ شما این اجازه را می‌دهد که در جسم موجودات در سطح پایین‌تری از وجود قرار بگیرید. این قابلیت به نوع خود جالب است، اما جادوی اصلی آن وقتی قابل درک است که در نفش یک گرده‌ی گل یا یک تار مو در فضا معلق می‌شوید و زندگی را از دید آن‌ها تجربه می‌کنید. البته کار به اینجا ختم نمی‌شود؛ ذرات اتمی، زیراتمی و حتی انرژی‌ها و امواج تک‌بعدی هم زندگی خود را دارند و این زندگی‌ها برای مخاطب قابل تجربه است. این قابلیت در جهت مخالف هم وجود دارد و می‌توان از یک خرس قهوه‌ای به یک درخت صنوبر و از آن به یک قاره، سیاره، خورشید و کهکشان رسید.

بزرگت‌رین قدرت Everything در لحظاتی ملموس است که مخاطبش را با نشان دادن اعماق بزرگی و کوچکی موجودات و اشیای اطراف بهت‌زده می‌کند و در کنار این جستجوی بی‌پایان، پیدا کردن فایل‌های صوتی از فیلسوف معاصر بریتانیایی، آقای «الن واتس» که به نوعی بازی را روایت می‌کند شاید مهم‌ترین جزء هسته‌ی بازی باشد. روایتی که نوعی حس روحانی در تمامی چیز‌هایی که می‌بینید با خود به همراه دارد. اکتشاف تک‌تک آجر‌های ساختمان هستی به خودی خود ابزاری قدرتمند است، اما Everything با آن یادآوری ملایم که می‌گوید «این هم جزئی از ماست» به سطح عمیق‌تری از دستاوردش می‌رسد.

-بقیه شپش ها با من بازی نمیکنن… میگن من عجیبم.

اما در این کلیت که بازی سعی در توجیه‌اش دارد، ایرادی اساسی دیده می‌شود؛ هیچ‌گونه تئوری «همه‌چیز» به شکلی وحدت‌بخش در آن نیست؛ اگر هدف بازی دستیابی به یک حس ذن هستی‌گرایانه است، به آن دست می‌یابد؛ اما خودش با یک سری از شوخی‌های بی‌مزه‌ی انتزاعی به آن لگد می‌کوبد. اگر هدفش ایجاد یک حیات وحش است که تمامی موجودات آن هوشیار و خودمرکز هستند، این هدف با قرارگیری فایل‌های صوتی صحبت‌های الن واتس به گونه‌ای در تضاد است که احمقانه جلوه می‌کند و اگر این دو چیز در تضاد باشند، بازی تمام معنی خود را از دست خواهد داد.

با این حال Everything بازی‌ای‌ست که باید برای وجودش ستایش شود. عناوین بسیاری تجربه کرده‌ایم که توانسته‌اند مثل Everything یک حس تصادفی بودن دیوانه‌وار در دنیایی لذت‌بخش را تداعی کنند، اما عناوین انگشت‌شماری دیده‌ایم که مخاطب را در مورد جهان اطراف خود و فلسفه‌ی وجودی اشیا به فکر فرو ببرند. اگر بزرگ‌ترین رویای گیمی شما ایجاد یک گروه خیابانی متشکل از دو فنجان چای، یک تخم چشم، یک ساکسیفون و یک موز است Everything  بازی شماست.

 

درباره نویسنده

تیم تحریریه

۱ دیدگاه

  • خیلی ممنون از انتشار نقدتون که فکر میکنم ترجمه ی یکی از نقدهای خارجی باشه.
    با توجه به فلسفی بودن این بازی،بنظر میرسه سازنده با خودش درگیر بوده و به همین دلیل قسمت هایی از بازی متضاد هستند.

دیدگاهتان را بنویسید